بر آرزوی روی تو دل جان همی دهد. وا حسرتا! اگر ندهی آرزوی دل

خرید بک لینک

ایستاده بودم بالای تپه. درست همین جا.

اواخر خرداد بود. کنارجاده پر بود از شقایق و بابونه.

ایستاده بودم تا آقای ح برسد.

کیاسر زیر پاهای من بود. پشت کرده بودم به جاده کوهستانی و شهر را تماشا می کردم.

صدای آقای ح را از پشت سر شنیدم.

برگشتم، با تعجب پرسید چرا گریه می کنی و دستش را گذاشت روی شانه ام.

گفتم اینجا قلب دنیاست برای من. جهان زیر پاهای من است وقتی کنارم هستید....


دیروز موقع برگشت همانجا نگه داشتم و شهر را تماشا کردم.

بی اینکه دستش روی شانه هایم باشد.



برخیز...

ما را در سایت برخیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 18:24

صفحه بندی