
زمانی که تن و روحم همجواری با آقای ح را می طلبد، چادر نماز سفید با شکوفه های سبز رنگ را که سه سال قبل برایم خرید و خواست فرایض یومیه را پشت گوش نیندازم، به خود می پیچم... و عجیب گرم میشوم ......
ادامه مطلب
زندگی را دوست دارم. گرچه هرگز چنگی به آن نزدم، اما هیچ وقت هم رهایش نکردم.xa0 حالا که خسته ام و فکر و روح و جسم فرصت ندارد یکدم بیاساید، موقع خواب به تصویر دلگرم کننده ای فکر می کنم. وبا همان تصویر به خواب می روم. xa0در همین خانه اما کسی اعتقادی به عشق ندارد. بس که هرچه دیده اند و دیده ایم رنج است. کاش می توانستم به طریقی باور دیرینه " عشق شروع رنج است" را، پایان دهم.xa0 معتقدم که ذات عشق جداست از رنج. به من ثابت شد که این جمع شدن عشق و دوری و درد و فراق حاصل شماری تصمیم ها و بسیاری اتفاق ها و ...
ادامه مطلب
همین حالا که بقول قدیمها قلم بر دست گرفته ام، نشستم روی ایوان. باران و رگبار و باد و رعد است آسمان،. همه باهم، مثل دلم .xa0 به آسمان نگاه می کنم و به زندگی فکر می کنم. به جاده تکراری حیات آدمها با ویژگیهایی که منحصر به زمان، مکان، جغرافیای آدمهاست.xa0 بع...
ادامه مطلب
عاشقش بودی؟xa0 خیلیها این سوال را وقتی حالت خوب نیست ، می پرسند . برای دیگران جالب است بدانند تویی که عاشقش بودی و اویی که عاشقت بوده ،چرا پیش هم نیستید .xa0 دوستش داشتی؟xa0 انقدر سوال می پرسند و چرا و آیا می کنند تا از بین حرفها چیزی بیرون بکشند و بگویند خب دیگه! دیدی؟! همین بود که اینطور شد و آنطور نشد !xa0 xa0عاشقش بودی؟xa0 عاشق شدن برای بعضی در حد لذت مکاشفه ست ، لذتی که بعد از وصال دیگر اغوایشان نمی کند . همراهی دیگر لذتی ندارد .xa0 آنها تشنه اند برای بدست آوردن ، نه نگه داشتن .xa0 xa0دوستت...
ادامه مطلب