نوشته بودم «انتهای جاده ای که تو نباشی، هنوز به مقصد نرسیده ام»
نوشته بود: « مقصدی در کار نیست... چشمهایت را خوب باز کن و ببین. وسط این جاده وسط این سفر از دست می رویم. امیدوارم اشتباه کنم، امیدوارم انتهای قصه تو و قصه او جور دیگری رقم بخورد انشاءالله. »
از خدا پنهان نبود، از شماهم نباشد . سر سجده در خاکی که دلم آنجاست و وطن می دانمش، برای غربت و غریبی ام گریه کردم؛ همان موقع از دست رفتم ...
برخیز...
ما را در سایت برخیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 11:55