ماه ها چشم به در مانده بودم و درمانده بودم. عمرم از حدِ هدر فراتر می رفت. گوشم اواز می داد، و همه چیز را ذیلِ زوال می دیدم. لحظاتِ حظ را به یاد می آوردم و روزگارم، صبح و شام، در حصارِ حسرت می گذشت.
حسابِ حس و دلیلِ دل کفایت می کرد. دیدم این همان زندگی ست که در آن تباهم و همواره در اشتباهم. از این مرارت، با این حدّ حرارت، قرارت رفت. تسلیمِ تصمیمِ او شدم.
در ظرفِ هفته، حرفِ او در سرم می چرخید. افسونِ آن چشم و ابروان روانِ مرا عاصی، جراتم را افزون کرد. مهرش را، مرهم برای دردهای درهمِ خود دیدم. حاصلِ دودلی، دودِ دلی بود که می خوردم.
سلیقه و خواستِ من برای کسی ارزش نداشت. گفتارِ این گرفتار را احدی نمی شنید. از دایی و خاله، خالی شدم. می دیدم حتی حرف های عمو و عمّه، سمّه!
مرورِ مرارت می کردم – و یادش از شام تا بام با من بود.
این گونه، روزگاری گذشت، به قدرِ قرن.
برخیز...
ما را در سایت برخیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 3:55