آبی که از این دیده چو خون میریزد خون است بیا ببین که چون میریزد

خرید بک لینک

کار جدید کار خوبی است .

اینکه مسئول کارم، خودم هستم و نیازی به همکاری بین افراد نیست، وفقط پاسخگو به خانم رییس هستم .

خانم «ی» از من کوچکتر است. اعتماد بنفس ندارد. این را از سوالهایی که مربوط -به خودش است و مدام از زیردستانش می پرسد، می دانم.

حتما خودش می داند که دیگران چاره ای جز تایید او ندارند. بنابراین پرسیدن درباره چشمهایش که تاب دارد و دماغش که گرد قلقلی است نمی تواند او را تبدیل به دختری با چشمهای آبی و موهای طلایی بکند. کارمندان را هم تبدیل تعریف کنندگان دروغگویی می کند که اطرافش را گرفته اند.

مدام از تسلطش روی کار می گوید، ولی انتخاب هایی که برای روی جلد و محتوا دارد افتضاح است. سلیقه اش اصلا بدرد گرافیک داخلی صفحات نمی خورد و من هم اصراری نمی کنم. بخصوص وقتی تصاویر طرح مرا با سلیقه خودش تغییر می دهد،بیشتر سکوت می کنم.

آقای امیری معاون دفتر مدام از سرعت کار و دقت و ویرایش من تعریف می کند، خانم رییس هم تایید می کند، اما کار جدیدی به من نمی دهد. بوضوح ترس را در چشمهایش می بینم. از اینکه کار را از دست بدهد می ترسد.

البته من راضی هستم. ازاین برخورد نداشتن و سکوت در انجام کار.

با گفتن«شما» و جمع سوم شخص، از روز اول یک مرز پررنگ بین خودم و او و دیگران ترسیم کردم.

درشوخی ها و حرفها و معاشرت هایشان شرکت نمی کنم. اغلب گوشی در گوشم آلبوم مورد علاقه ام را گوش می دهم، بنابراین اگر هم کسی صحبتی کند نمی شنوم. دراصل کار را قبول کردم بخاطر اینکه خودم را مشغول کنم تا کمتر فکر کنم. وحالا هم مشغولم و هم فکرتر می کنم.

اغلب چشمهایم پر می شود وقتی متنی یا نوایی مرا یاد او می اندازد. دیروز موقع نماز حسابی گریه کردم و با چشمهای سرخ برگشتم پشت میز.

ادامه گریه راهم گذاشتم نیمه شب، وقتی رسیدم ایمیلهای اوایل آشناییمان. چهارشنبه سوری شب که مهمان داشت و من مصر بودم با او صحبت کنم، به من گفته بود توقعاتت ازمن بالا رفته و تو اوایل چیز دیگری می گفتی... گفته بودی که سالی یکبار مرا ببینی برایت کافیست. مطمئن بودم چنین حرفی نگفتم. سرهرچیزی که او میخواست حاضربودم شرط ببندم. اصرار هم کردم، او هم گفت برو بخوان... می شناختم خودم را، حتی خود سه سال قبل را.

چه عشق و ذوقی داشتم، به هر حرفی که می زد.

ضربان قلبم را پشت تک تک کلمه ها می شنوم.

حالا تمام ایمیلهارا خواندم و رسیدم به آنجا که گفتم« -به فاصله بین خودمان فکر کردم و دیدن دوماه یکبار شما برای من کافیست...»...آن زمان فکر می کرده من نیمه راه پشیمان خواهم شد و نیاز دارم که بیشتر فکر کنم.اما حالا می گوید باید فکر کند.

ولی حتی پلانگتون هم که باشی در یک سال نصف فکرت را کرده ای ... واو پلانگتون نیست... بنابراین بیشتر غصه می خورم .رو به آینه خودم را نگاه می کنم، از اینکه موهایم را کوتاه کردم حرص میخورم، وازاینکه دلخواهش نیستم از خودم بدم می آید، وهرچیزی که امکان دارد درمن باشد و او نخواهد...

از خودم می پرسم، آیا تمام آن بوسه ها، آغوش گرفتن ها، صمیمیت ها همه دروغ بوده؟ یعنی خودم را -به یک مشت دروغ تقدیم کردم؟

آنچه که فکر کردم بین ما محبت و علاقه بوده، آیا صدقه ای داده و نفهمیدم ؟

برگه های تقویم رومیزی یازده ماه را نشان می دهد، او تصمیم گرفته مرا تنبیه کند یا هرچیز دیگری که من اطلاعی ندارم. این بی اطلاعی اضطراب زیادی دارد و مرا یاد موقعی می اندازد که پدرم جواب مرا نمی داد. روزها می گذشت و با من حرفی نمی زد و من در ذهن کودک خودم بدنبال این بودم که چه اتفاقی باعث قهر پدرم شده و مگر یک بچه چه کاری از دستش بر می آید!؟ و آیا هرکاری هم که اشتباه بوده لایق قهری چنین طولانی است؟

مثل حالا که فکر می کنم من، که انقدر دوستش دارم چه کار کردم که او اینطور راهش را کشیده و رفته است. و -به ظن اینکه حتی کار بدی هم انجام دادم و یا اشتباهی که او رنجیده، لایق این سکوت و بی اعتنایی هستم؟

به مادرم نگفتم که هیچ خبری از او ندارم. فکر می کند پست جدیدی گرفته است و منتظرم بزودی ببینمش. دلم نمی خواهد وجهه اش خراب شود و کسی درباره اش بد حرف بزند و چیزی بگوید.

خواهرم امروز که چشمهایم را دید، بغلم کرد و گفت چرا آنقدر دوستش داری تو ...

شناختن او تصادف بود، دوست داشتنش نقشه نبود، از ته دل بود، وادامه راهی که باهم رفتیم انتخاب...

آقای کاظمیان یک لیوان چای می گذارد رو میزم. دهانش می جنبد ولی گوشهایم تحریر همایون را می شنود.

سحاب گفته بود تورو خدا اینهارا گوش نکن، دق می کنی... دق کردم....


برخیز...

ما را در سایت برخیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:06

صفحه بندی