وقت اذان دعا می کنم ، برای خودم ، برای آین جگری که میسوزد از زلیخابودن و دلتنگی و انتظار و صبوری که از حد گذشت .
بعد از نماز هم ؛مادر میگوید ایمانت به خدا ضعیف است .
میگویم نه ، به خدا اعتقاد دارم ، فقط فکر می کنم که دوستم ندارد . همین قدر ساده و بی توضیح .
موضوع دیگر این است هیچ اصل و قانون و فرمولی وجود ندارد ، تا نتیجه رفتارها و احساسات آدم را تخمین بزند و پیش بینی کند که در آخر چه میشود و چگونه نخواهد شد.
همه چیز آنقدر پنهان است که دلت بیشتر میگیرد و از خدا می پرسی ، تو که میدانی چه حالی دارد این دل ، جز تو چشم امید به که داشته باشم ؟
به مژده وخبری دلم راشاد کن خدایا...
برخیز...
ما را در سایت برخیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 9:55