تصمیم کبری صغری

خرید بک لینک

اگر چیزهایی که از گوشه و کنار می شنوم و می بینم درست باشد، حس می کنم که امروزه عشق سرنوشتی پیدا کرده است مثل اعتقاد به خدا.

این گرایش، دست کم در برخی لایه های اجتماعی رو به نابودی است. مردم به آن به چشم یک پدیده ی تاریخی، به عنوان یک توهم نگاه می کنند.

عشق را می کاوند، معاینه می کنند و در صورت نیاز، به درمانش می کوشند.

من اعتراض دارم. نه، ما دچار توهم نبودیم. باید این را به صراحت اعلام کنم، حتا اگر باورش برای بعضی ها مشکل باشد: ما واقعاً دوست می داشتیم.

لوییس بونوئل - با آخرین نفس هایم


باورش سخت باید باشد، باور اینکه واقعا کسی را دوست داشتید و دوست دارید و دوری و محرومی از او زندگی را به شما سخت می گیرد.

آدم به یک حیوان دست آموز یا یک شاخه سبز که برایش وقت گذاشته، مراقبش بوده و دوست داشته دلبستگی پیدا می کند . درک دلبستگی به یک آدم چرا فهمیدنش انقدر سخت شده؟ علتش تاریخ مصرف داشتن علایق و روابط بین آدمها و خود آدمهاست؟

نمی توانم حرفم را به او بفهمانم، لغات برای آنچه در دل من می گذرد کافی نیست.

چهل و هشت ساعت گذشته یکساعت توانستم بخوابم. آن هم بعد از مکالمه نصف و نیمه ای که صبح داشتیم.

می گوید رابطه را قطع نکرده، ولی من از دیدار و مکالمه با او محروم بودم. اما در ولایت ما به این رابطه نمی گویند.

از بازخواست کردن او منزجرم. ولی به زبان نیاوردن گلایه هایم، نشان رضایت من از شرایط خواهد بود و اورا به اشتباه خواهد انداخت.

من و زندگی و او چه هستیم که خودمان را از هم دریغ کنیم ؟


انگار همه چیز روی یک طناب باریک و معلق، در جریان است. زندگی روی این طناب برای من سرگیجه آور است. پای آدم روی زمین نیست، چون درتعلیق، هیچ اطمینان وثباتی از اینکه چه چیزی در جریان است، وجود ندارد. هراتفاقی ممکن است بیفتد واین شرایط مانند بمب دست سازی است که هرلحظه می تواند منفجر شود و همه چیز را ازبین ببرد.

من اما، منتظر شنیدن تیک تاک ساعت نمی مانم.

می روم شهر او، مسافر میشوم و اورا به نوشیدن یک استکان چای ودوحبه قند دعوت می کنم.



آن تن که حسابِ وصل می راند، نماند
و آن جان که کتابِ صبر می خواند، نماند
گر بوی بری که غم ز دل رفت، نرفت
ور وهم کنی که جان به جا ماند، نماند

خاقانی


برخیز...

ما را در سایت برخیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 ساعت: 23:40

صفحه بندی