
ایران می سوزد. حالا نه همه خاکش. که بعضی جاها آتشی است زیر خاکستر که نسیمی کافیست تا شعله ها را تا ناکجاآباد بکشاند.xa0 قرار بود بروم شیراز. حالا شیراز شده شهر خون و راز و آتش.xa0 اینجا هم خلوت است. خیایا...
ادامه مطلب
ایستاده بودم بالای تپه. درست همین جا.xa0 اواخر خرداد بود. کنارجاده پر بود از شقایق و بابونه. ایستاده بودم تا آقای ح برسد.xa0 کیاسر زیر پاهای من بود. پشت کرده بودم به جاده کوهستانی و شهر را تماشا می کردم.xa0...
ادامه مطلب
ماشین اداره پست و پیشتاز که جلوی مغازه ایستاد دلم ریخت.xa0فکر کردم اوه! نامه ویا بسته پست کرده.xa0 اما فقط پستچی که شباهتی به پت پستچی با ماشین قرمز و یونیفرم نداشت، می خواست شکلات بخرد.xa0 بعد از رفتن پستچی زنگ زدم و آقای ح که تازه کلاسش تمام شده بود و در را باز کرده بود و احتمالا درحال رفتن به اتاق بود جواب داد. واقعا حرف هایم را فراموش کردم.xa0 xa0بعد از گپ و گفت موضوع را برد به کسب و کار مد و گفت الکاسب حبیب الله.xa0 درجواب من که گفتم : حبیب الله شدیم ولی حبیب شما نشدیم سکوت کرد و گفت همین ح...
ادامه مطلب
از نامه هایی که نمی نویسم درد آدم امروز محبت نیست، آدم امروز سرگردان عشق نیست.xa0 آنچه که می خواهند آدمی است مسخ شده و بی توقع. مثل عروسک بی جان و روح.xa0 می خواهند آدم مثل عروسک سخنگو در زندگیشان باشد ، بخورد، بخندد، با آنها به رختخواب برود و هرموقع که باشد و بی سروصدا به انباری برود؛لابلای صندلی و میز کهنه، لابلای جعبه های پراز نخواستنیها و دور نریختنیها.xa0 آنجا منتظر بماند تا بیرون بیاورندش برای مناسبتی یا تعویض با لوازم دیگر که دل آدم را زده... نه منتظر هم نماند، آنجا بماند بدون هیچ توقع و...
ادامه مطلب
برای اولین بار از شنیدن نامم در ترانه ای ناراحت نشدم .xa0 خدایا خودت دعا کن برایم متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="...
ادامه مطلب
در تجربه عاشقانه، تمامی آن فضاهای شهری که به یمن حضور معشوق متبرک شدهاند، شانی شبیه جغرافیای مقدس پیدا میکنند. xa0هر خیابان و محلهای که محمل خاطرات عاشقانه ماست، اهمیتی بیشتر از کوی و برزنی معمولی مییابد، در ایام وصال برای بودن در آن فضاها شوق داریم، در روزگار فراق میکوشیم خود را از آن موقعیتها دور نگهداریم. xa0محل نخستین دیدار، اولین دوستت دارم، آخرین خداحافظی، جملگی به معبد بدل میشوند و شهر با تمام داشتهها و نداشتههایش مانند یک گهواره دلدادگی ما را در خویش میپروراند و مجال میدهد تا برای تمام آ...
ادامه مطلب
زمانی که تن و روحم همجواری با آقای ح را می طلبد، چادر نماز سفید با شکوفه های سبز رنگ را که سه سال قبل برایم خرید و خواست فرایض یومیه را پشت گوش نیندازم، به خود می پیچم... و عجیب گرم میشوم ......
ادامه مطلب
آقای ح هر بار مرا نیمه شوخی ونیمه جدی ملک التجار صدا می زند.xa0 من هم هربار کاملا جدی او را به خاطر سمینار و سخنرانی هایش شمس الواعظین صدا میزنم. امروز پیام دادم تاجری که از دامغان پسته بخرد و از یزد باقلوا، زعفران قاینات بخرد و حلوای محلات، خرمای بم و انجیر استهبان، گز اصفهان و سوهان .... و مویز تاجیک وارد کند و بادام قرقیز، شکلات ترک و قهوه ایتالیا و نتواند دلی که می خواهد را بخرد ورشکسته است قربان!xa0...
ادامه مطلب
خیلی خسته هستم. xa0هنوز امکان استخدام شخصی برای کمک ندارم. بیشترین وقتم را خریدهای تلفنی، چانه زنی با شرکتها، رسیدگی به امور حسابداری و باز تماس های تلفنی میگیرد و من کمتر از روزهای قبل حرف میزنم، بس که از صحبت متنفرم... اما این xa0روزها بزرگترین دغدغه ام اهمال یومیه ها و تمرکز نداشتن به هنگام فرایض است. یاد آن گوسفند سیاه و سفید می افتم که پیامبری به فرد فقیری بخشید تا سرمایه کند و او کمتر -به مسجد رفت تا پیامبر گوسفند هایش را پس گرفت و مرد دوباره فقیر شد.xa0 بعنوان مثال باید از دستها و ناخن ...
ادامه مطلب
کس چو تو نگشاد از رخ اندیشه نقاب،xa0تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدی حافظ به سعی ما پیوست: دقیقه ها خیره به آین مجسمه برنزی خیره ماندم... آنقدر این حس برایم تکرار شده بود که انگار از ته ذهنم کسی بیرون کشیده و حجم داده... با همین حال و هوا ...xa0آنچه من و آقای ح را به هم متصل کرد و نگاه داشت همین لحظه است. ...
ادامه مطلب
۱.همهی ما ، رازی ناگفتنی داریمxa0 تاسفی چاره ناپذیررویایی دست نیافتنیو عشقی فراموش نشدنی... "دیگو مارچی" ۲.عشق آخر انتقام خویش xa0از یوسف کشید گرچه در آغاز چندی xa0بر زلیخا ناز کرد... "صایب تبریزی"،باب انتقام برمبنای زمان، عدالت الهیxa0 ۳. خواستم ...
ادامه مطلب
نشستم داخل مغازه خالی. منتظرم که از اماکن برای بازدید محل کار تشریف بیاورند. روی برگه نوشتند از ۹صبح تا ۳ بعد از ظهر منتظر بمانم و عدم حضور بمنزله نظر منفی اداره نظارت بر اماکن است.xa0 آقای ح می گوید خداوند نگفته دکتر حبیب خداست، یا معلم حبیب خداست، ام...
ادامه مطلب
حمام که رفتم تلفن چندبار تا پشت در آمد.آخرین تماس آقای ح بود. وقتی ده دقیقه بعد تماس گرفتم بمدت سی دقیقه پشت خط انتظار بودم که کل عمر ما به انتظار گذشت. بعد هم جوابی نفرستاد.xa0 چندبار پیام نوشتم و پاک کردم. تازگیها بیشتر انجام می دهم این نوشتن و نفرست...
ادامه مطلب
۱. از گُلِ سرخ رسته اى،نرگسِ دسته بسته اىنرخِ شکر شکسته اى، پسته دهانِ کیستى؟ خاقانی، نمونه بازسازی قربان صدقه مدل عشق کی هستی تو؟ ۲.ژولیت: به رهنمون چه کس تا بدین مکان درآمدهای؟ رومئو : عشق بود کز آغاز مرا به راهیابی خواندرومئو و ژولیتترجمهی فؤ...
ادامه مطلب
این روزها می دوم و می دوم!xa0 از اتاق بازرگانی به جلسات، از جلسات به فروشگاه ، از فروشگاه بدنبال دوندگی ادارات و پروسه های بی سر و پیکر!xa0 از همین رو فرصتی برای فکر کردن نیست، و برای نوشتن .xa0 گرچه حرف برای گفتن زیاد است و بقول آن شاعر، من و تو کم گفتیم....
ادامه مطلب
۱. از انبوه مرض های لا علاج که دارم یکی هم، نبش قبر گذشته است. باید گفت گذشته همواره هم زیبا و افتخار آفرین نبوده است. گاه چنان جسد متعفنی بیرون می ریزد که آدم رویش را بر می گرداند و جلوی دماغش را می گیرد . همیشه بیرون گود نشستن و اصول اخلاقی را روخوانی کردن، آسان تر از داخل گود و وسط ماجرا بودن است و اشتباه کردن و لگد زدن به تمام اصولی که می دانید. حالا xa0به یمن همنشینی ومصاحبت با آدم های خوب تر، ...
ادامه مطلب
راستش سال گذشته برای بازسازی خانه خیلی زحمت کشیدم و دوندگی کردم. امسال هم مبلمان خانه نونوار کردم و یک مقدار نقاشی منزل و در و دیوار و... اما از جلسه سه شنبه که گفتند سفیر جدید به سفارت... رفته و من احتمالا باید آماده بشوم که شهریور رزومه ارائه بدهم و خودم را معرفی کنم، دلواپسم. دلواپس خانه به دست که سپردن ومادرم را تنها گذاشتن با خواهر کوچک که حتی در زمان بیکاری حواسش نیست، چه برسد به وقت کار و ...
ادامه مطلب
زندگی را دوست دارم. گرچه هرگز چنگی به آن نزدم، اما هیچ وقت هم رهایش نکردم.xa0 حالا که خسته ام و فکر و روح و جسم فرصت ندارد یکدم بیاساید، موقع خواب به تصویر دلگرم کننده ای فکر می کنم. وبا همان تصویر به خواب می روم. xa0در همین خانه اما کسی اعتقادی به عشق ندارد. بس که هرچه دیده اند و دیده ایم رنج است. کاش می توانستم به طریقی باور دیرینه " عشق شروع رنج است" را، پایان دهم.xa0 معتقدم که ذات عشق جداست از رنج. به من ثابت شد که این جمع شدن عشق و دوری و درد و فراق حاصل شماری تصمیم ها و بسیاری اتفاق ها و ...
ادامه مطلب
دلتنگی ساعت و لحظه سرش نمیشود جانِ دلم جمعه برای من تمام آن لحظاتی ست که از تو بی خبرم تمام آن لحظاتی که حالم را نمیپرسی تقویمِ روی میز غروب جمعه را نشانم میدهد همین دیشب امروز صبح همین حالا همین حالا که تصویر چشمانت رهایم نمیکند؛ مغرور اگر نبودی میگفتی که کودک دلتنگ ابروهایت نوازش انگشتانم را میخو...
ادامه مطلب