
۱. فردا تا روز تولدم می روم سفر. این اولین سفر من به نیتی غیر از دیدار و دیار آقای ح است.xa0 سفرهای تنهاییم آغاز شده. از قزوین و زنجان و کردستان تا آذربایجان غربی...xa0 ماه آینده هم به امید خدا می روم شیراز.xa0 مولانا نیستم، بنده ای شدم که مولانا وار درجستجوی خورشید خویش می رود.xa0 xa0 xa0 ۲. شد سه گذر از چله نشینی عمر.xa0 چه حاصل جز جور فلک و غم و دلخوشی ای که از آدمی دور است. xa0 xa0 ۳. غریبم. مثل آدمی که بعد از سالها برگشته به منزلی قدیمی. اما تنها......
ادامه مطلب
ایران می سوزد. حالا نه همه خاکش. که بعضی جاها آتشی است زیر خاکستر که نسیمی کافیست تا شعله ها را تا ناکجاآباد بکشاند.xa0 قرار بود بروم شیراز. حالا شیراز شده شهر خون و راز و آتش.xa0 اینجا هم خلوت است. خیایا...
ادامه مطلب
میگفت همه ما ازاین صداها در ذهنمان داریم. صداهایی که به ما میگوید مهم نیست، هر چقدر تلاش کنیم، باندازه کافی خوب نیستیم.xa0 این حس سخت و دردناک است . دراین روزهاست که ما به رویاهایی قوی نیاز داریم. رویاه...
ادامه مطلب
مدتها بود، میل به نوشتن در من سربرنیاورده بود.xa0از وقتی مرا رانده بود انگار هبوط را تجربه می کردم.xa0 مرا از بهشتی که داشتم بیروت کرده بودند. اول بهت بود، بعد ناباوری، بعد خشم، بعد غم... حالا هم اشک است ...
ادامه مطلب
آدمی یک روز هم تصمیم میگیرد ازخودش مفهوم هجرت تعریف کند.xa0 xa0هرآنچه از گذشته مانده را همانجا بگذارد، کوله بارش را بردارد، کلمات، شهرها، خاطرات، حتی آدمهای زندگیش را رها کند و برود. بشود آدمی بی خاطره در سرزمینی دوردست......
ادامه مطلب
ایستاده بودم بالای تپه. درست همین جا.xa0 اواخر خرداد بود. کنارجاده پر بود از شقایق و بابونه. ایستاده بودم تا آقای ح برسد.xa0 کیاسر زیر پاهای من بود. پشت کرده بودم به جاده کوهستانی و شهر را تماشا می کردم.xa0...
ادامه مطلب
اینجا قونیه است. ترکها «کنیا» به ضم ک می نامندش. خانه و آرامگاه حضرت مولانا همینجاست.xa0 اولین ماه زمستان قصد دارم اینجا باشم. xa0 امیدوارم که یا با یار بروم و یا تنها، تا شاید آیینه جان خویش بیابم. آیینه...
ادامه مطلب
امروز خودم رابا یک ترانه غرق کردم.xa0 خیلی وقت است ننوشتم و ننوشتن یعنی فرصت فکر کردن ندارم.xa0 آقای ح بالاخره فضای تلگرام را منور نمودند و بعد از سالها مقاومت تسلیم تکنولوژی شدند و من با دیدن ساعت آن و آ...
ادامه مطلب
آقای ح دلم را چنان شکسته که حتی نمی تواند تکه خرده هایش را به هم بچسباند و شبحی از شکل اولش بسازد. همینxa0 قلبم به شدت شکسته استxa0...
ادامه مطلب
از نامه هایی که نمی نویسم درد آدم امروز محبت نیست، آدم امروز سرگردان عشق نیست.xa0 آنچه که می خواهند آدمی است مسخ شده و بی توقع. مثل عروسک بی جان و روح.xa0 می خواهند آدم مثل عروسک سخنگو در زندگیشان باشد ، بخورد، بخندد، با آنها به رختخواب برود و هرموقع که باشد و بی سروصدا به انباری برود؛لابلای صندلی و میز کهنه، لابلای جعبه های پراز نخواستنیها و دور نریختنیها.xa0 آنجا منتظر بماند تا بیرون بیاورندش برای مناسبتی یا تعویض با لوازم دیگر که دل آدم را زده... نه منتظر هم نماند، آنجا بماند بدون هیچ توقع و...
ادامه مطلب
دیگر نمیخواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم.xa0 یک روز باید جدا شد.xa0 باید تنها ماند. xa0باید شکست.xa0 اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر میکنم. xa0من از اعتیاد تو خلاص نشدم. xa0شاید خودم را پیدا کردم... از کتاب شب یک، شب دوبهمن فرسی...
ادامه مطلب
برای اولین بار از شنیدن نامم در ترانه ای ناراحت نشدم .xa0 خدایا خودت دعا کن برایم متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="...
ادامه مطلب
یک نوشته از تو لابلای دفترم پیدا کرده ام و هرروز می خوانم. این کلمات صورت تو را، صدای تو، و نگاه تو را برای من زنده می کنند. آمده بودی پیش من، کتابهایم روی میز بود و داشتم از آرنت و اندیشه سیاسی اش چیزی می نوشتم، رفتم آشپزخانه چای بریزم و میوه بشورم.xa0 تو دفترم را نگاه کرده بودی و با مداد برایم دو بیت شعر نوشتی.xa0 شاید حافظ را ترجیح می دادی چون رند بود و در لفافه حرف میزد، xa0مثل خودت که هرگز حرف دلت را نزدی، و یکبار هم که زدی قلبم شکست. حالا نشسته ام و در دفترم کلمات تو را دیده ام.xa0 حتما نم...
ادامه مطلب
در تجربه عاشقانه، تمامی آن فضاهای شهری که به یمن حضور معشوق متبرک شدهاند، شانی شبیه جغرافیای مقدس پیدا میکنند. xa0هر خیابان و محلهای که محمل خاطرات عاشقانه ماست، اهمیتی بیشتر از کوی و برزنی معمولی مییابد، در ایام وصال برای بودن در آن فضاها شوق داریم، در روزگار فراق میکوشیم خود را از آن موقعیتها دور نگهداریم. xa0محل نخستین دیدار، اولین دوستت دارم، آخرین خداحافظی، جملگی به معبد بدل میشوند و شهر با تمام داشتهها و نداشتههایش مانند یک گهواره دلدادگی ما را در خویش میپروراند و مجال میدهد تا برای تمام آ...
ادامه مطلب
زمانی که تن و روحم همجواری با آقای ح را می طلبد، چادر نماز سفید با شکوفه های سبز رنگ را که سه سال قبل برایم خرید و خواست فرایض یومیه را پشت گوش نیندازم، به خود می پیچم... و عجیب گرم میشوم ......
ادامه مطلب
آقای ح هر بار مرا نیمه شوخی ونیمه جدی ملک التجار صدا می زند.xa0 من هم هربار کاملا جدی او را به خاطر سمینار و سخنرانی هایش شمس الواعظین صدا میزنم. امروز پیام دادم تاجری که از دامغان پسته بخرد و از یزد باقلوا، زعفران قاینات بخرد و حلوای محلات، خرمای بم و انجیر استهبان، گز اصفهان و سوهان .... و مویز تاجیک وارد کند و بادام قرقیز، شکلات ترک و قهوه ایتالیا و نتواند دلی که می خواهد را بخرد ورشکسته است قربان!xa0...
ادامه مطلب
تفاوت زیادی بین نخواستن و نتوانستن است.xa0 گاهی اما تمییز این دو به تارهای نازکی بسته است که تشخیصش برای هر زنی آسان است.xa0 ۲. زنها هرچقدر هم تمام روز و ساعت هاشان را با کار پر کنند تا به خیلی چیزها و خیلی آدمها فکر نکنند، باز در فاصله بین دو تنفس و یک نگاه از پنجره، به نبودنها و نداشتن ها فکر می کنند .... ۳.و گفت: او خواست که ما را بیند و ما نخواستیم که او را بینیم. یعنی بنده را خواست نبود.... عطارتذکره الاولیاء ذکربایزید بسطامیxa0...
ادامه مطلب
خیلی خسته هستم. xa0هنوز امکان استخدام شخصی برای کمک ندارم. بیشترین وقتم را خریدهای تلفنی، چانه زنی با شرکتها، رسیدگی به امور حسابداری و باز تماس های تلفنی میگیرد و من کمتر از روزهای قبل حرف میزنم، بس که از صحبت متنفرم... اما این xa0روزها بزرگترین دغدغه ام اهمال یومیه ها و تمرکز نداشتن به هنگام فرایض است. یاد آن گوسفند سیاه و سفید می افتم که پیامبری به فرد فقیری بخشید تا سرمایه کند و او کمتر -به مسجد رفت تا پیامبر گوسفند هایش را پس گرفت و مرد دوباره فقیر شد.xa0 بعنوان مثال باید از دستها و ناخن ...
ادامه مطلب
کس چو تو نگشاد از رخ اندیشه نقاب،xa0تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدی حافظ به سعی ما پیوست: دقیقه ها خیره به آین مجسمه برنزی خیره ماندم... آنقدر این حس برایم تکرار شده بود که انگار از ته ذهنم کسی بیرون کشیده و حجم داده... با همین حال و هوا ...xa0آنچه من و آقای ح را به هم متصل کرد و نگاه داشت همین لحظه است. ...
ادامه مطلب
۱.همهی ما ، رازی ناگفتنی داریمxa0 تاسفی چاره ناپذیررویایی دست نیافتنیو عشقی فراموش نشدنی... "دیگو مارچی" ۲.عشق آخر انتقام خویش xa0از یوسف کشید گرچه در آغاز چندی xa0بر زلیخا ناز کرد... "صایب تبریزی"،باب انتقام برمبنای زمان، عدالت الهیxa0 ۳. خواستم ...
ادامه مطلب